
دلم میخواد همه رو با هم داشته باشم. متی،مری،ارغی و گروه عزیزمو. میدونستم سخته اما جا نمیزنم. میترسم. یه ترس شدید از رابطه ای که مهرناز باورش کرده.ترزومه باورش حقیقت داشته باشه و نگرانیام بی دلیل باشن. هرچند اون واسه مری بنظرم خیلی کمه. چطور تمام ایده آل هایی که ازشون حرف میزد یادش رفت؟ اصلا چطور من براش درس عبرتی نشدم؟ و بگم از شوالیه ی دل نازکم که با بغضای مظلومانه و احساسات پاک و نابش خیلی اشک ریختم . اسکایی احساسی و سبک کننده. اشکی نه از سر غم. به لطف شوالیه حالم خیلی خوبه. خیلی قوی شدم. مثل کسیم که از یه بیماری کشنده نجات پیدا کرده و تو دوره نقاهته. بای...
ادامه مطلب