تولدم بود.
کسی یادش نبود!
کیکی در کار نیست..
شمعی هم...
تولد مبارکی هم...
تظاهر کردم مهم نیست. کل روزو وسیایلمو تو کارتون گذاشتم و خوابیدم.خبرای بد شنیدم و گریه کردم.
تولد واسم از هر روزی مهمتر بود. هرگز تولدی رو یادم نرفت و همیشه چندین بار تبریک گفتم و واسه همه هدیه خریدم. اولین و آخرین دقیقه تولدشونو تبریک گفتم و بهشون لبخند زدم و براشون آرزو کردم.
اما قانون ساعت9 تموم شد. تبریکای بعد لین ساعت مسخرن...
حالا دیگه مهم نیست...
اهمیت عزیز،خدا حافظ.
برچسب:
نویسنده: اشکان زارعینیا