چاره چیه اخه؟
-
تاریخ: 1395/12/18 ساعت: 21:53
واقعا واقعا دلم میخواد بیام 25 تا وبی که ستارشون روشنه رو بخونم و انقدر این ستاره ها اذیتم نکنن اما چند تا مانع وجود داره! 1. وقت ندارم 2.وقتم داشته باشم هزار تا کار دارم 3. دیر سادم میوفته که 25 تا ستاره روشنه 4.هروقت یادم میوفته از خشتگی رو به هلاک شدنم. 5.میخوام وقتی برم که بتونم درست بخونم و نظر...
چرا های سرگردان این قصه! چرا؟
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 14:03
چرا؟ همه چیز از همین یک کلمه شروع میشود. چرا؟... و چرا های زندگی من پیش چشمانم رژه میروند. چرا من؟ چرا او؟ چرا این قصه،غصه شد؟ چرا پایان های شاد در واقعیت نیستند؟ چرا برای قصه ما نمیگویند "و تا آخر عمر با شادی و عشق در کنار هم زندگی کردند" ؟ چرا قصه گوی داستان های ما از اوج شادی یک قصه ما را به واقع...
زندگی مثل وسیله های شهربازیه!
-
تاریخ: 1395/12/3 ساعت: 14:03
مهم نیست چقدر بزرگ و ناامید کننده باشه! هر بار که آروم و خونسرد صبر کردم؛حل شده. هر بار که به خودم گفتم " عیبی نداره! اینم حل میشه" و آروم بودم واقعا حل شده. حتی اگه من تلاشی نمیکردم. مهم نیست چقدر سخته،تحملش کنید چون هر چیزی که باشه،حتما حل میشه؛ چه زود و چه دیر. بلاخره حل میشه پس جای گریه و زاری،آ...
بسته شد...پایان!
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:51
بسته شد... اینجا پایان است.... بر من ببخشید کم ها و زیاد هایم را،دوست داشتن ها و نداشتن هایم را! بر من ببخشید تمام بود و نبود ها را... شاد و پرخنده باشید. خدا یارتون.
آره یا نه؟ جواب اینو تو بگو!
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 8:14
روزای زندگیم داشت خوب پیش میرفت تا وقتی که چیزی راه فرارمو بست "ستاره ها چرا آسمان را رها میکنند و درچشمان تو خانه میکنند ....در چشمان تو چه چیزیست مگر ستاره های چشمانت را از کدام قسمت آسمان گرفته ای که این ها هیچ کدام برق نگاه تو را ندارد " همه چیزایی که با بدبختی فراموش کرده بودم یادم اومد! این که...
دلتان به رویای خودتان خوش باش!حقیقت تلخ است
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 8:14
کاش باهات حرف نمیزدم... اونطوری بازم میتونستم فکر کنم دلت برام تنگ شده... حالا دیگه نمیتونم.. رویاهای کودکانمم مال تو... تمام عاشقانه هامم مال تو... حقیقت تلخ است... حقیقت سخت است...
تفریحات من،تفریحات بعضیاااا!
-
تاریخ: 1395/7/5 ساعت: 16:32
سرما خوردم... خیلیم شدید! چشمام اشک میزنه،نفسمم در نمیاد! هوا هم واسم خیلی گرمهههه! فقط دلم میخواد برم تو فریزر بشینم. سرما مهم نیس! قلبم خیلی درد میکنه،عضلاتمم گرفته! یه شب رفتیم بیرون خوش گذشت حالا باید تا1ماه زجر بکشیم... مردم میرن خااااارج از کشور،عکس پروفایلشونم2بار عوض میکنن! تازه توپولم شدن! ...
زیرخاکی که تو باشی!
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 15:58
داشتم فکر میکردم تو اخلاق که نداری! اعصابم که نداری! پررو هم هستی! خودشیفته و مغرور هم که اووووووف....حد نداره اصلا! زبون باز هم که اصلا در حد توصیف نیست،تو3ثانیه مخ همه رو میزنی،طرب نمیفهمه از کجا خورده!دیکتاتور و قلدرم هستی! گستاخ و بی پروا هم که خیلییییی! حواس پرت و سربه هوا هم که تااااا دلت بخوا...
به همه سر زدم :)
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 15:58
جونم در اومد ولی همه ی وبلاگا رو خوندم و برای همه کامنت گذاشتم جز اونایی که اطلاعاتی درباره نوشته هاشون نداشتم یا واقعا چیزی نداشتم بگم دیر شد ولی خب با کسی تارف ندارم،هر وقت واقعا بتونم میخونم و نظر میدم. از ته قلبم و با فکر و حوصله.فکر میکنم این ارزشش بیشتره مرسی که هستین و میخونین و مرسی از اونای...
دیگه من نیستم که...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:36
چرا انقدر دلم میخواد گریه کنم؟ هوم؟ ناراحت نیستم. فقط نیاز دارم آروم بشم،سبک بشم...خالی بشم... مریض نشو،زیاد کار نکن که کارت به بیمارستان بکشه،مواظب قلب و کلیه هات باش.خوب و مرتب و سر وقت غذا بخور،داروهاتو با خودت همه جا ببر و حواست به گوشی و سوییچ ماشینت باشه. من دیگه نیستم که نگرانت بشم،دیگه واسه ...
دقیقه ی تثبیت روحیه
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:36
یه وقتایی در روز هست که بین خنده هام یهو چشمام پر اشک میشن. نمیدونم چرا،حتی ناراحتم نیستم اما یهو قلبم فشرده میشه! انگار هر از چند گاهی سری قلبم از بین میره و درد زخمای قدیمی حس میشن. هنوزم همونجوریم. به اندازه یک دقیقه بلند و تند و شدید گریه میکنم و بعد انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده آروم میشم. مثل یه ل...
چته؟
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:36
آخه چته دختر؟ هان؟ کی انقدر ضعیف شدی که دم به دم اشکات بیان پایین؟ کی تا حالا انقدر بچه شدی که بلند گریه کنی؟ کی انقدر ترسو شدی؟ از کی خوش خوابترین فرد خانواده 20 دفعه از خواب میپره و با بدبختی خوابش میبره؟ چرا آرزوهات اینجوری نابود شدن؟ از کی انقدر بی فکر شدی که همه ی روزو به در و دیوار نگاه کنی؟ ا...
دلم میسوزه! بس که طفلونکی ای!!!!
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:35
چقدر دلم میسوزه که قبل عاشق شدنت آمار خونه و ماشین و اموالتو در میارن اونوقت منه ساده فکر میکردم یه جوونه تازه کاری که تو اون گرما با بدبختی تاکسی گیرش اومده...! دلم میسوزه مارک لباساتو در میارن و سر تا پاتو آنالیز میکنن اونوقت من تا مدتها حتی نمیدونستم قیافت چه شکلیه! دلم میسوزه زل میزنن تو چشمات و...
عجب جایی زندگی میکنیم هااااااا!!!!!
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:35
اول از همه بلاگفا بود،تبادل لینک! بعد شد لاین که فول کن،فول میکنم... بعد شد اینستاگرام،بک بده،فول لایک کن... حالام اینجا! دنبال کن،دنبالت میکنم. نظر بده تا نظر بدم! تمام دنیا درگیر جنگه،حتی ما هم هر روز درگیر این جنگاییم. دنیایی که هیچکس به اندازه یه کامنت،یه فالو کردن برات کاری نمیکنن.... عجب جای و...
روزی که گذشت...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 14:35
امشب از اول: (مهم نیس کی میخونه و تظر میده و کی نمیخونه یا نظر نمیده)اول کلی با پاتریکم حرف زدیم و خندیدیم،فردا میاد تا با هم نودل درست کنیم بعد ژله،بعد رانی بخوریم و فیلم ببینیم ژله درست کردم با تزئین تیکه های قلبی شکل ژله.(ژله طالبی) بعد آهنگ hello از گروه B.I.G رو گذاشتم. بعد کمی رمان خوندم. بعد ...
شوالیه
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:22
دلم میخواد همه رو با هم داشته باشم. متی،مری،ارغی و گروه عزیزمو. میدونستم سخته اما جا نمیزنم. میترسم. یه ترس شدید از رابطه ای که مهرناز باورش کرده.ترزومه باورش حقیقت داشته باشه و نگرانیام بی دلیل باشن. هرچند اون واسه مری بنظرم خیلی کمه. چطور تمام ایده آل هایی که ازشون حرف میزد یادش رفت؟ اصلا چطور من ...
اهمیت بای بای
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:22
تولدم بود. کسی یادش نبود! کیکی در کار نیست.. شمعی هم... تولد مبارکی هم... تظاهر کردم مهم نیست. کل روزو وسیایلمو تو کارتون گذاشتم و خوابیدم.خبرای بد شنیدم و گریه کردم. تولد واسم از هر روزی مهمتر بود. هرگز تولدی رو یادم نرفت و همیشه چندین بار تبریک گفتم و واسه همه هدیه خریدم. اولین و آخرین دقیقه تولدش...
و اما امروز...
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:22
یه دوست تلخی دیروز رو برام جبران کرد. خوشحالم از داشتنت و از این که جا نزدم و کنارت موندم و همه رو هم کنار هم نگهداشتم. اون اولش که شوالیه رو دوباره آوردم مردد بودم. فکر میکردم جواب نمیده. از مسخره شدن میترسیدم. اما الان... واقعا جواب داد. من امروز با این که حس بدبختی میکردم اما جا نزدم. صبر کردم و ...
تو نوعی هوایی اوپا؟ ( ما هر دو یک روحیم )
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 0:22
مستر مهربونم،شوالیه ی خوب من! امروز اصلا وقت فکر کردن نداشتم. وقتی برای ناراحت شدن،عصبی و بغض کردن نداشتم. اما بلاخره که تونستم بشینم یه لحظه یکم بغض کردم.یه لحظه خیلی خیلی دلم برات تنگ شد. سریع گالری گوشیو باز کردم و اولین عکس! تموم وجودم چشم شدن واسه دیدن یه منبع انرژی قوی. مثل کسی که با عجله دنبا...